آلفاباکس



با کاروان شهیدان کربلای 4

---------------

شهید محمّد حسین معینی زاده

 

 یک رابطه ی عاطفی و فراتر از مهر مادر و فرزندی بین او و مادرم برقرار بود. به طوری که هیچ گاه طاقت دوری از همدیگر را نداشتند. وقتی از مادرم اجازه گرفت تا همراه من در عملیات « کربلای چهار»شرکت کند، هنگام خداحافظی مادرم را دیدم که با حالتی عجیب، قامت رعنایش را تماشا می کرد. وقتی این صحنه را دیدم، به شوخی به مادرم گفتم: « طوری وداع می کنی که انگار آخرین وداع است.»

قطرات اشک در چشمانش حلقه زده بود. در یکی از محورهای عملیّاتی بودم که خبر شهادتش را با بی سیم به من اطّلاع دادند.

اولین چیزی که به ذهنم رسید، این بود که چطور خبر را به مادرم بگویم. به خانه آمدم، مادرم در بستر بیماری بود، تا مرا دید خبر «محمّدحسین» را گرفت، گفتم: « زخمی شده و در بیمارستان است»او گفت: « نه، شهید شده، دیشب خواب شهادتش را دیدم.»

فردای آن روز وقتی پیکر برادر شهیدم « محمّدحسین معینی زاده» را به خاک می سپردیم، تنها تسلی دلم، دیدن قامت استوار مادرم بود.

 

خاطره از برادر شهید

             


شهید  مجید انبری

 

بعد از شهادت مجید مردم و بخصوص خانواده های شهدا بسیار بی قراری می کردند . گویا داغ شها دت فرزندشان  تازه شده بود .علت آن هم این بود که مجید بسیار به آنها احترام می گذاشت و به آنها سرکشی می کرد و مشکلات آنها را رفع می کرد .

 به یاد دارم که یکبار پس از نماز مغرب و عشا در مسجد ، مجید به من گفت بیا با هم به محلی برویم و برگردیم . با پای پیاده حرکت کردیم و بعد از حدود نیم ساعت به مغازه ای رسیدیم و مقداری تنباکو خرید . با تعجب گفتم پرسید که اینها را برای چه می خواهد پاسخ داد: صبر کن الان می فهمی .

از انجا حرکت کردیم و خود را  به منزل یکی از شهدا رساندیم. زنگ را زد و پدر سالخورده شهید  در را باز کرد . مجید بعد از سلام آن تنباکوها را به او داد . او تشکر کرد و برگشتیم .

گفتم : حالا بگو جریان این تنباکوها چه بود . پاسخ داد : این پدر شهید چند روز پیش گفت که تنباکوهایش تمام شده اند . آن هم بدون اینکه از من بخواهد برایش تنباکو گرفتم .

مجید انبری ( مانند برادرش حسن در عملیات بدر) در عملیات کربلای 4 جاویدالاثر گردید و پس از سال ها پیکر پاک و مطهرش در سال 1377 کشف و در گلزار شهدای بهشت علی شهرستان دزفول به خاک سپرده  شد.

 

خاطره از برادر شهیدان حسن و مجید انبری

        

 

 

شهید علیرضا چراغ چشم

شهید علیرضا چراغ چشم

باران به شدت می بارید و هیچ کس جرات نمی کرد بدون چتر و اورکت حتی برای چند لحظه بیرون

 

برود. ناگهان در اتاق باز شد و همه با تعجب دیدیم که علیرضا بدون اورکت در حالی که از تمام بدنش

آب چکه می کرد وارد شد و سلام کرد . با تعجب پرسیدیم : علیرضا ! چرا اینجوری آمدی ؟ بدون

اورکت و لباس مناسب ؟ اوفقطل لبخندی زد و چیزی نگفت.

 بعدها فهمیدیم که آن شب وقتی داشته از مقابل  آستانه متبرکه سبزقبا عبور میکرده تا به بسیج

بیاید شخصی مستمند را در کنار خیابان می بیند که از شدت سرما گوشه دیوار " کز " کرده است .

او بدون هیج درنگی درآن  باران شدید ،  اورکت خود را در میاورد و به روی آن مستمند می اندازد و

خود را آنگونه به بسیج می رساند.

علیرضا در کربلای 4 به دیدار برادرش محمد علی که در عملیات بدر مفقودالاثر شده بود رفت و

خودش هم مفقودالاثر شد.

 

شهید علیرضا چراغ چشم در وصیت‌نامه اش نوشته است :

 

قرآن كتاب هدايتگر ما انسان‌ها بوده پس او را تنها نگذاريم كه ما نمی‌توانیم بدون آن زندگي و حركتي بكنيم.

 پس مواظب و مراقب خود و کارهایتان باشيد و قوانین را قوانين الهي و قرانی بكنيد كه بحمدالله

کرده‌اید اميدوارم كه بيشتر باشد و انگیزه شما خدا و توكل بكنيد بر خداوند و از خداي متعال خواستار

باشيد كه مهر به شما عنایت فرمايد در كارهايتان و خدا را ناظر اعمال خويش قرار دهید.

 

               


 

شهید ماشاءالله پوست کتان

بعد از اینکه برادرش غلامعلی در عملیات بدر مفقودالاثر شد با اینکه آدم صبوری بود اما چهره اش نشان می داد که دیگر تحملش تمام شده است .

وقتی می دید بچه ها و فرماندهان گردان به خاطر مفقود شدن برادرش به دیده دیگری به او نگاه می کنند رنج می برد و می گفت : دیگر بس است ! چرا نمی گذارید به خط بروم ؟  بردارم به تکلیفش عمل کرد منهم  می خواهم به تکلیفم عمل کنم .

 دوسه شب قبل از عملیات والفجر 8 خودش را به گردان بلال رسانید و با بچه ها به خط زد .

در آن عملیات به شهادت نرسید ولی ناامید نشد تا دی ماه 65 در جزیره سهیل .

عملیات کربلای چهار ، " ماشاءالله "  را هم مفقودالاثر کرد مثل برادرش غلامعلی پوست کتان.

 

 

------------------ 

  شهید  محمدرضا ( عبدالرضا ) شریفی پور

 

 

نامه زیر از معلم شهید  محمدرضا ( عبدالرضا ) شریفی پور است که  به چند بار خواندن می ارزد . چرایش را خودتان متوجه می شوید . شاید دلمان برای آن خلوص و پاکی  تنگ شده  و یا شاید نمی توانیم باور کنیم که روزگاری در همسایگی مان کسانی بودند که اینقدر از تعلقات مادی و دنیوی  رها بودند که نمی توانستند از یک دولت دو حقوق بگیرند.  

 

در هرحال عبدالرضا در کربلای ۴ آسمانی شد و هنوز لبخندش در آخرین دیدار را فراموش نمی کنم .

آیا اگر دوباره ما را ببیند لبخند می زند یا گلایه می کند که قرار نبود اینقدر از شهدا دور شوید !

و اما نامه  و پاسخ آن با امضای شهید حجت الاسلام والمسلمین محلاتی ( نماینده امام خمینی در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی)

 

بسم  ا... الرحمن الرحیم

خدمت فرماندهی محترم سپاه پاسداران انقلاب اسلامی

سلام علیکم

اینجانب محمد رضا شریفی پور دانشجوی تربیت معلم شهید مدنی شهرستان قم بنا به صلاحیتی که برادران سپاه هم از جهت مسایل شرعیه و اداری دارند سوالی در رابطه به حقوق برادران بسیج را جهت جویای جوابش به این ارگان محترم می نویسم . امید است که انشا... با توجه به حجم کاری شما جواب آنرا برایم ارسال دارید .

برادرانی که  در جبهه بوده و در تربیت معلم به آنها کمک هزینه داده می شود در ضمن حقوق برادران بسیج نیز داده می شود  و این برادران از طریق بسیج اعزام می شوند و در حقیقت دو حقوق از دولت جممهور ی اسلامی دریافت می دارند  تکلیف اینها چیست ؟ضمنا از طرف ریاست تربیت معلم مرکز گفته شده است که اضافه بر حقوق بسیج می  بایست کمک هزینه تربیت معلم را هم تحویل گیرند و بنده بخاطر اینکه هم از نظر شرعی و هم از نظر اداری شما پاسداران اسلام را صلاح می دانم لطفا جوابش را حتما برایم  بفرستید تا تکلیفم روشن شود که آیا این پول حلال است و یا کدام یک از این پولها را باید گرفت .

به امید ارسال جواب نامه

و با امید پیروزی رزمندگان اسلام

اجرکم علی ا...

دعاگوی شما – محمد رضا شریفی پور

 

پاسخ نامه:

بسمه تعالی ضوابط قانونی در سپاه باید عمل شود وا آن حکم شرعی است از پرسنلی سوال شود .

امضا- فضل اله محلاتی

1/2/64

 ---------------

شهید سید مرتضی ملارجبی    

 

شهید سید مرتضی ملارجبی و من علاوه بر حضور بسیجی در بهداری  رزمی لشکر.مدت خدمت سربازی را نیز در همان گردان سپری کرده بودیم.

 یادمه سید در طول خدمت سربازی یه تکیه کلام داشت که هیچ وقت  فراموش نمی کنم. سید  می گفت: دوست دارم اگه قراره شهید بشم  بسیجی باشم.بهش میگفتم : سید اونهائی که تو خدمت سربازی شهید  

هم شهیدن.میگفت: میدونم .ولی بسیجی شهید شدن یه لطف دیگه داره. 

 

 یکی دو روز قبل از عملیات کربلای ۴ هنگام غروب سید آمده بود دم خونه  ما  و گفت:حاج قاسم خورشید زاده گفته بچه ها زود برگردن بیان عملیات سختی در پیشه.باید آماده بشی زود برگردیم .گفتم:سید تو که تازه ازدواج  کردی لااقل یه چند روز دیگه بمون فردا نه پس فردا با هم میریم.سید  گفت:نه باید همین الان بریم.گفتم : سید من دیروز اومدم .بزار فردا بریم.سید  یه نگاه پر معنا به من کرد و گفت:من رفتم .ولی این رو بدون  فردا دیره.

 

او در همان عملیات به شهادت رسید .

خاطره از  امیر ابراهیمیان

 

 --------------

 

 

سردار شهید اسماعیل فرجوانی

 شهید فرجوانی در کنار حاج صادق آهنگران

 

سردار شهید اسماعیل فرجوانی همیشه می گفت : خوشا به حال کسانی که مفقودالاثر و مفقود الجسد هستند. هر شب جمعه حضرت زهرا (س ) خودش به دیدن آن ها می رود. بالای سرشان می نشیند، خوشا به حالشان که خانم را می بینند. آن وقت مادرها همه اش بی تابی می کنند که چرا شهیدمان را نیاوردند . بگو آخه مادر جان تو بروی بالای سر پسرت بهتر است یا خانم فاطمه زهرا (س ) ؟

می گفتم : خب معلومه حضرت زهرا (س ) .

می گفت :  پس هیچ وقت فکر نکنی اگه من مفقود الاثر شدم چرا نیامدم اجازه بده بی بی دو عالم بیاید بالای سرم .

برای خودش این سفارش را می‌کرد اما نمی‌گذاشت هیچ یک از بچه های گردان کربلا پیکر مطهرشان توی خط بماند.

اسماعیل خودش هم در کربلا ی4 مفقودالاثر شد و پس از سالها به زادگاهش اهواز بازگشت و همسایه شهدا ی گردان کربلا و برادر شهیدش ابراهیم شد .

خاطره از مادر شهید 

 

سردار  شهید  موسی اسکندری

موسی در استفاده از بیت‌المال خیلی حساس بود. یک بار پسرم مهدی  مریض شده بود و به دلیل بمباران شهر وسیله‌ای نبود که او را به بیمارستان ببریم. ماشینی که سپاه در اختیار موسی قرار داده بود، بیرون خانه پارک شده بود؛ اما موسی اجازه نمی‌داد مهدی را با آن به بیمارستان ببریم.

حال مهدی دائم بد‌تر می‌شد، تا اینکه پدر موسی به او گفت: «معادل کرایه تاکسی برای بیت‌المال کنار بگذار و مهدی را با ماشین سپاه به بیمارستان ببر‌». موسی هم چون چاره‌ای نبود، پذیرفت.

البته  اول ۸۰ تومان کنار گذاشت تا مهدی را به بیمارستان ببریم.

راوی: همسر شهید

 

شهید احمد پور گلیان

 

بسیجی  شهید احمد پور گلیان وقتی خانواده  شهدا را می دید احساس شرم می کرد و سعی می کرد زمانی مثلا غروب و یا بین هفته  به گلزار شهدا در شهیداباد برود که کسی از خانواده های شهدا در آنجا نباشد .

می گفت: من تا زنده هستم خود را مدیون خانواده شهدا می دانم  و در مقابل آنها احساس شرمندگی می کنم. دوست ندارم مادر شهیدی با دیدن من داغش تازهش و به یاد فرزند شهیدش بیفتد و حسرت بخورد.

 او در عملیات کربلای 4 مفقودالاثر شد و پس از یازده سال استخوان و پلاک او را به دزفول آوردند و در سالروز شهادت بی بی فاطمه زهرا ( س)  در کنار شهیدان گردان بلال به خاک سپرده شد.

 

 

 شهید احمد حلمی

 

 

احمد بي‌سيم‌چي، اهل نماز و تهجد و گريه بود و در اثر تهجد‌ها بود كه صاحب روحي بزرگ شد تا آنجا كه در سخت‌ترين شرايط جنگ با لحني آرام و اطمينان قلب در بي‌سيم پيام مي‌داد .

آنهايي كه احمد را از نزديك شناخته‌اند و با او آشنايي داشته‌اند، آن چهره خندان و قيافه مظلوم و بي‌رياي او را به ياد دارند. از بس نحيف و لاغر بود، هر بار كه لباس غواصي را تحويل مي‌گرفت، به شوخي مي‌گفت: اگر بخواهم هر شلوار را درست كنم برايم دو شلوار مي‌شود.

 

در عمليات پيچ انگيزه در خرداد 1365كه از ناحيه پا به شدت زخمي شده بود، فرمانده به او گفت: به عقب برگرد تا تو را به اورژانس ببرند. با اصرار به عقب رفت اما چندين بار مي‌خواست دوباره به خط برگردد كه همراهان او مانعش شدند و گفتند، خونريزي پايت شديد است و اگر به خط بروي نمي‌تواني كاري انجام دهي.

احمد در حالي در عمليات كربلاي 4 شركت مي‌كرد كه هنوز هم از ناحيه پا و كمر، درد داشت كه ناگهان به آهستگي و بدون كمترين احساس ترس و ناراحتي به برادر كنار دست خود گفت: «من تير خوردم اما به كسي نگو.» و ادامه داد: «تير به دست راست من خورده است». وقتي به او پيشنهاد برگشت دادند، پاسخ داد: «من به عقب نمي‌روم، » او در همان جا ماند و... ماند.  

احمد گمنام ماند همانگونه كه خود مي‌خواست. آنگونه كه در وصيتنامه‌اش كه دو روز پیش از شهادت در مقر گردان عمار در ساختمان فرودگاه آبادان نوشت كه: خدايا! بارالها! درخواستم از تو اين است كه شهيدم كني و ديگر به خانه بازنگردم.

------------

 

 

 

 شهید سعید سعاده

نماز را که در مسجد امام حسن عسکری(ع) تمام کردم چشمم به سعید افتاد ؛ با اینکه سعید همیشه سر حال و قبراق بود اما این بار شادابی را در چهره اش به وضوح می دیدم! حدس  زدم باید اتفاق جدیدی افتاده باشد...

 

متعجبانه پرسیدم: سعید چه خبره؟ خیلی سرحالی؟!

 

پاسخ داد: آره! دیگه آماده شهادتم!

 

 گفتم: چطور؟ خوابی دیدی؟!

 

قیافه حق بجانبی گرفت و با لبخند گفت: نه! به تازگی امام جمله قشنگی فرموده اند که به من می خوره!

 

گفتم: مگه امام چی گفته؟!

 

خندید و گفت:«شهید سعید است و شهادت سعادت» خب! منم سعید سعاده هستم!...

 

27 آذر ماه سال 1365 وصیت نامه ای در منطقه عملیاتی کربلای 4 نوشته شد که با این جمله آغاز شده بود: شهید سعید است و شهادت سعادت! و انتهای آن نوشته شده بود: نباشم روزی که جمهوری اسلامی نباشد!

به راستی در هفده سالگی در کربلای 4 چقدر سعادت داشت سعید سعاده.

 

خاطره از حاج احمد آل کجباف

 


منبع این نوشته : منبع
شهید ,عملیات ,کربلای ,گفتم ,احمد ,سعید ,تربیت معلم ,عملیات کربلای ,خدمت سربازی ,مجید انبری ,بیمارستان ببریم ,شهید اسماعیل فرجوانی ,پاسداران انق